پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - گفتمان روشنفكري در توسعهي سياسي ايران - بخشایش اردستانی

گفتمان روشنفكري در توسعه‌ي سياسي ايران
بخشایش اردستانی

اشاره:
گفتمان روشنفكري در سه مقوله سياست را متأثر مي‌سازد: مقوله‌ي برخورد انزواگرايانه با سياست، مقوله‌ي برخورد خودجوش با سياست و مقوله‌ي انتقادي با سياست. روشنفكران جامعه‌ي ايران كه از ديرباز تحت عناوين منورالفكري، منورالعقول، دگرانديش و روشنگر ناميده مي‌شوند، در سياست‌هاي ايران تأثيرات بسزايي داشته‌اند. عده‌اي(١) در انتقاد از آن‌ها، آن‌ها را به خيانت متهم كرده‌اند و عده‌اي ديگر در حمايت از آنها قلم‌فرسائي نموده‌اند.
مقاله‌ي حاضر به بررسي سير تكوين روشنفكري و خاستگاه‌هاي آن و كارويژه‌هايش در توسعه‌ي سياسي جمهوري اسلامي ايران مي‌پردازد و مشتمل بر مباحثي چون: سير تاريخي، تفسير غرب، چگونگي تأثيرگذاري روشنفكران، واكنش ايرانيان به مدرنيته، اقبال آن‌ها به قرائت غرب و مدرنيته و دو ابزار مهم و استراتژي آن‌ها در تأثير بر فعاليت‌هاي دانشجويي و مطبوعاتي مي‌باشد.
برخي از مفاهيم، تعريف سيالي دارند؛ يعني نمي‌توان تعريف دقيقي كه مورد قبول همه‌ي محققين يك رشته علمي باشد، براي آن‌ها ارائه نمود. مفهوم روشنفكر نيز از اين مفاهيم است و تعاريف مختلفي براي آن ارائه شده است.
عده‌اي معتقدند گوهر و روح روشنفكري «اعتراض» است؛ اگر روشنفكر اعتراض را از دست بدهد، روشنفكري را فرونهاده است.(٢)
عده‌اي مي‌گويند، روشنفكر كسي است كه دل‌مشغولي وي مسائل عميق زيربنايي و تبعات فلسفي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي و ديني آن مي‌باشد؛ يعني نگاه خاصي به امور دارد.(٣) روشنفكر فردي است كه به طور اساسي به كار فكري مي‌پردازد و خلاق است و نقّاد.(٤)
برخي هم معتقدند مادامي كه انسان‌ها بر حول يك محور اجتماعي زندگي نموده‌اند و آن محور را مورد ارزيابي قرار داده‌اند، روشنفكر هم وجود داشته است و جمله‌ي معروف سقراط كه «زندگي بدون ارزيابي، ارزش زيستن ندارد»، گواه بر اين معني است. در تعاليم اسلامي هم چنين بحثي وجود دارد؛ چنان‌كه امام صادق(ع) فرموده: «فرد مسلماني كه دو روزش مانند هم باشد، زيان برده است»، كه حاكي از ضرورت وجود نوعي ارزيابي در زندگي است.(٥) اگر زندگي را در سطح كلان‌تر مورد بررسي قرار دهيم، آن جماعت هوشمند و خردمند كه نقش ارزشيابي را در زندگي كلان ايفا مي‌نمايند، يعني مدام پرسشگري مي‌كنند، روشنفكران هستند. از طرفي روشنفكر علاوه بر ويژگي پرسشگر بودن، پيشتاز تحول است، نه تغيير. تمايز بين تغيير و تحول در يك نكته‌ي محوري نهفته شده است؛ تحول به معناي حول يك محور گشتن، اما كامل شدن، پيش رفتن به جلو و آينده‌نگري است؛ در حالي كه تغيير، تبديل به غير شدن است؛ مانند فردوسي، حافظ، افلاطون، ارسطو، ابن‌سينا كه هم‌زمان، هم به ثبات جامعه كمك مي‌نمايند و پاسدار هويت جامعه مي‌باشند، هم به تحول نيم‌نگاهي دارند و جامعه را به جلو مي‌رانند.
عده‌اي هم بر اين عقيده‌اند كه روشنفكر فردي است كه در يكي از سه محور ذيل حركت نمايد:
الف) ارزش‌هاي غايي و نهايي (مانند حقيقت، عدل و زيبايي) را خلق نمايد و در حفظ آن ارزش‌ها كوشا باشد.
ب) توزيع‌كننده‌ي علم و مُبلغ عقايد يا بنيانگذار ايدئولوژي جديد و نقّاد وضع موجود باشد.
ج) در توسعه و پيشبرد فرهنگ و تمدن جامعه مؤثر باشد.(٦)
گروهي هم مي‌گويند، روشنفكر موتور محرك وجه ذهني يك جامعه مي‌باشد. يك جامعه از دو وجه تشكيل يافته است: وجه عيني كه در ساختار قدرت و روابط توليد متجلّي مي‌گردد و وجه ذهني كه در انديشه، فرهنگ، تمدن و فضاي فكري جامعه متجلّي مي‌شود. اين دو وجه بايد متناسب و هم‌شأن باشند تا حركت جامعه متعادل شود. از آن‌جا كه در بيشتر موارد بين دو وجه ذهني و عيني چالش به‌وجود مي‌آيد، بين انديشه و فكر و صاحب آن نيز كه روشنفكر است، با قدرت و دارنده‌ي آن، يعني حاكم، تعارضات و برخوردهايي پديد مي‌آيد. از اين رو انديشه و فكر به‌ندرت با قدرت سياسي درهم مي‌آميزد. قدرت نمي‌تواند در درازمدت كارگزار خوبي براي انديشه آزاد باشد و انديشه هم نمي‌تواند همواره پيرو قدرت باشد. بر اين اساس است كه مي‌گويند جوهره روشنفكري اعتراض است.
عده‌اي هم استدلال مي‌كنند، هر فردي كه در جامعه به كار توليدِ دانش مشغول است، روشنفكر مي‌باشد. بر اساس تعريف «آنتونيو گرامشي»(٧)، هر طبقه‌اي داراي گروه اندام‌واره‌ي روشنفكري مخصوص به خود است؛ يعني حتي كسي كه براي گسترش دانش كشاورزي يا مديريت يا مهندسي شيمي و... فعاليت مي‌كند، بايد روشنفكر محسوب گردد. اين تعريف در ادبيات ماركسيستي در اتحاد جماهير شوروي پذيرفته شده بود و بالاترين مقام روشنفكري به مهندسين تعلّق مي‌گرفت؛ در حالي كه در كشورهاي غربي و در كشور ما چنين نيست؛ اما در مقابل اين تعريف، متفكر فرانسوي به نام «ژولين‌بندا» در كتاب «خيانت روشنفكران» تعريفي يوتوپيايي و آرمانگرايانه را ارائه مي‌دهد. وي مي‌گويد: روشنفكر بايد از آرمان‌هاي حق و عدالت دفاع كند و به‌كلي به مسائل علمي بي‌اعتنا باشد و بايد اصول جاوداني را بر منافع و مصالح دولت، قوم و كشور خودش مقدم بدارد.(٨)

سير تاريخي واژه‌ي روشنفكري
لفظ روشنفكر ترجمه‌ي واژه‌ي انگليسي Intellectual مي‌باشد. هم‌طراز واژه‌ي روشنفكر در فرانسه Intellectuelاست.(٩) ريشه‌ي دو واژه‌ي انگليسي و فرانسوي به كلمه‌ي لاتين Intellegere برمي‌گردد. معناي اين واژه «تعقل» يا «درك كليات» است. اسم مفعول در واژه‌ي Intellectus به معناي عقل يا قوه‌ي عاقله است. مفهوم Intellectual به عنوان صفت به معناي عقلي در مقابل حسي و عاطفي است. در مقام اسم اين واژه به معناي شخص برخوردار از هوش و عقل، كاربرد دارد. تا قرن ١٩ روشنفكر به گروه خاصي اطلاق نمي‌شد. امّا به‌تدريج در معناي عام ظهور يافت. روشنفكر كسي است كه به كار ذهني و فكري، يعني كار غيريدي بپردازد. بايد توجه داشت كه هر كار غيريدي، روشنفكري نيست؛ براي مثال پزشك، حسابدار يا مهندس بنا به ماهيت حرفه و تحصيلاتشان روشنفكر محسوب نمي‌شوند، مگر آن كه علاوه بر آن، ويژگي ديگري هم داشته باشند و آن، همان تفكر در مسائل انتزاعي و كلي مي‌باشد. ممكن است اين پرسش مطرح گردد كه چه مسائلي باعث مي‌شود تا فرد علاوه بر تخصصش، روشنفكر باشد؟ براي پاسخ به اين پرسش بايد قدري در بستر ذهني كلمه‌ي روشنفكر دقيق شويم.
در قرن ١٩ در آخرين دوره‌ي تزارها در روسيه، تحصيل‌كردگاني كه از وضع سياسي و اجتماعي كشورشان آزرده‌خاطر بودند و خواهان تغييراتي در كشور (طبق الگوي فرهنگ غربي) بودند، خارج از چارچوب‌هاي سنتي گروهي را تشكيل دادند كه براي ايجاد تغييرات مطلوب خود حتي خشونت را روا مي‌دانستند؛ اصطلاحا به آن‌ها Intelligentsia مي‌گفتند. اين واژه با واژه Intellectuel هم‌ريشه است. البته امروزه روشنفكر به آن معنا نيست؛ بلكه اين واژه به كساني اطلاق مي‌شود كه نوعي دغدغه‌ي عمومي در مسائل عميق زيربنايي و تبعات فلسفي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي و ديني آن دارند. بر اساس اين تعريف مصاديق روشنفكري از كساني مانند افلاطون، ارسطو، ابن‌سينا، آينشتاين شروع مي‌شود و به سطح فكري افرادي چون فردوسي، حافظ و ميكل‌آنژ مي‌رسد و حتي مفسران و تحصيلكردگان سطوح پايين‌تر را نيز دربر مي‌گيرد؛ لكن چه كسي در سقف و چه كسي در كف قرار مي‌گيرد؟ آن‌چه مسلم است پزشك، وكيل دادگستري، مهندس يا مديري كه فقط به دنبال نتايج فوري و مشغله‌هاي روزانه است، جايي در ميان روشنفكران ندارد؛ يعني سقف تعريف از اين‌ها بالاتر است. بين دو حد سقف و كف، ويژگي‌هايي وارد تعريف روشنفكر مي‌شود كه دامنه‌ي آن را گسترده‌تر مي‌سازد. اين ويژگي‌ها عبارت‌اند از: فراتر رفتن از سنّت‌ها و چارچوب‌هاي رايج انديشه، علاقه به مصلحت عمومي، عرضه و بيان شيوه‌هاي زندگي جديد، ترقي‌خواهي و طرفداري از عدالت اجتماعي، اصلاحات، تغييرات اساسي و دامنه‌دار، مرتبط بودن با وجه ذهني موجود در جامعه در مقابل وجه عيني، بدبيني و بي‌اعتمادي به صاحبان قدرت، خود را برتر از صاحبان قدرت دانستن، بازانديشي و نوانديشي؛ بدين معنا كه كسي ممكن است استاد برجسته‌ي حقوق يا فلسفه يا علم سياست باشد، امّا از دانشگاه دولتي حقوق بگيرد، با اين حال، اين فرد در جرگه‌ي روشنفكري قرار گيرد. ويژگي ديگر روشنفكر ارائه‌ي تصوير مناسب از زندگي مناسب است؛ به طوري كه مخاطبين به‌طور ناخودآگاه وضع موجود را با وضع ذهني خود، كه روشنفكر ترسيم كرده و تجردي هم مي‌باشد، مقايسه مي‌كنند و اين مقايسه موجب بروز نارضايتي مي‌گردد. شناخت مشكلات و تعارضات اصلي جامعه و ارائه‌ي راه‌حل و پيش‌بيني مسير آينده، خصوصيت ديگر روشنفكري است.
از لحاظ خاستگاه تاريخي، روشنفكري محصول اومانيزم(١٠)، سكولاريزم(١١) و ليبراليزم(١٢) مي‌باشد. اين مكاتب تلاش نمودند تا مباني جامعه‌ي سنتي را از بين برده طرحي نو دراندازند.(١٣) اين طرح نو كه همان مدرنيته بود، به دنبال رنسانس و رفرماسيون، مبتني بر سه اصل اساسي شكل گرفت. اين سه اصل عبارت‌اند از:
١. حركت به سمت علم و خرد: مدرنيته مي‌كوشيد تا علم را به صورت روزمره وارد پديده‌ها نمايد و پديده‌ها را تابع قواعد علمي كند؛ به عبارت بهتر جامعه را از ديدگاه علمي، خردورزي و منطقي مورد نقد قرار مي‌داد. نتيجه‌ي چنين نقدي تقابل با ارباب قدرت و گروه‌هاي حاكمه بود. هم‌چنين مدرنيته با تكيه بر خرد، مي‌خواست نهادها و مسائل اجتماعي و سياسي، بازانديشي و نوانديشي شوند. ولتر، روشنفكر فرانسوي، كوشيد تا مانند ارسطو با تحت تأثير قرار دادن پادشاهان وقت، آن‌ها را به نوانديشي در نهادها وادارد و يا عده‌اي از روشنفكران فرانسه، كاترين كبير را در روسيه به امر اصلاحات و نوسازي تشويق و ترغيب نمودند.
٢. حركت به سمت فضيلت، يعني آزادي و آزادگي: فضيلت قبل از اين دوره در چارچوبي ازپيش تعيين‌شده تقوا كه يا بر اساس قوانين طبيعت و يا بر اساس قوانين الهي شكل گرفته بود، معنا مي‌يافت؛ ليكن در اين طرح نو، فضيلت به معناي آزادي و آزادگي جان گرفت و آزادي به مثابه‌ي يك امر فطري براي انسان‌ها به ظهور رسيد.
٣. بازيگر بودن همه‌ي انسان‌ها در همه‌ي عرصه‌ها: يعني همه‌ي انسان‌ها از وضع مشابهي برخوردارند و چنين نيست كه لزوما هر كسي موي سپيدي دارد، عاقل‌تر باشد؛ بلكه بايد شايسته‌سالاري جايگزين شأن سالاري شود.

تفسير غرب از مدرنيته
غربي‌ها اين سه اصل يا سه ويژگي طرح نو را در قالب قدرت مادي تفسير نمودند؛ بدين نحو كه علمي سودمند است كه توليد قدرت نمايد. درواقع فهم علمي، فهم تحصّلي و مبتني بر اصالت فايده گرديد. نتيجه‌ي چنين نگرشي اين شد كه علمي را خوب بدانند كه فايده داشته باشد. پس اگر علم و فضيلت را به معني قدرت بدانيم، انسان بافضيلت كسي است كه مهارت و ثروت داشته باشد و آزادي مطلوب آن است كه در خدمت قدرت باشد؛ حتي بازيگر بودن و قواعد بازي را رعايت نمودن، براي فردي است كه «مالك» باشد. از اين رو ملاحظه مي‌كنيم كه جان لاك(١٤) به‌طور رسمي اعلان نمود آن كس كه ملكي را صاحب نيست، حق بازي ندارد. زنان هم تا قبل از دو دهه‌ي اخير حق بازي، يعني حق رأي دادن و انتخاب شدن را نداشتند تا اين‌كه مكتب فمينيسم وارد معركه شد و ضربات محكمي را بر الگوهاي قبلي غرب وارد نمود و بدين صورت زنان توانستند وارد زندگي سياسي گردند. اين برداشت غرب از مدرنيته به جايي رسيد كه حتي عده‌ي زيادي از محققين غربي، نظريات ماركس و ماكياول را هم توجيه نمودند. از قول ماركس نقل مي‌كنند كه «من ماركسيسم نيستم» و يا مي‌گويند اگر ماكياول زنده بود مي‌گفت: «من نگفته‌ام كه هدف وسيله را توجيه مي‌كند، كدام عاقلي مي‌گويد هدف وسيله را توجيه مي‌كند، كه من بگويم؟»(١٥)
چه شد كه ماكياولي پيامبر قدرت شد و ماركس گفت «ماركسيست نيست؟» اين همه، ناشي از قرائت غرب از مدرنيته بود كه با قدرت مادي درآميخت و از اواخر قرن ١٩ به دوران شكوفايي خود رسيد. اين تفسير غرب از مدرنيته با ويژگي‌هاي طرح نو كه خلاصه و عصاره‌ي اومانيزم، ليبراليزم و سكولاريزم بود، تفاوت اساسي داشت و اين‌دو مفهوم، دو بستر از معناي روشنفكري را به وجود مي‌آورد.

انواع مقوله‌ي روشنفكري
روشنفكري را مي‌توان به انواع مختلفي تقسيم كرد؛ همانند روشنفكران سيال، روشنفكران ارگانيكي يا روشنفكران اندام‌واره، روشنفكران سياسي، روشنفكران سنتي، روشنفكران بورژوازي و روشنفكران پرولتاريايي.
منظور از روشنفكران ارگانيكي يا اندام‌واره آن است كه گروه‌هاي حاكم در هر عصري، سخنگويان فكري خاص خود را پرورش مي‌دهند؛ براي مثال نظام سرمايه‌داري براي ايجاد همگني و آگاهي مشترك در درون طبقه‌ي خود، به مقتضاي جايگاهش، دست به تشكيل يك يا چند گروه از روشنفكران اندام‌واره مي‌زند؛ فن‌سالاران، حسابداران، حقوقدانان و روشنفكران طبقه‌ي سرمايه‌دار نوين هستند. روشنفكران بورژوازي و پرولتاريا ساخته‌ي دست ادبيات ماركسيستي مي‌باشند. ماركس معتقد است بورژوازي هاله‌ي احترام را از هر حرفه‌اي كه تا كنون مورد افتخار و احترام بوده، گرفته است و پزشك، حقوقدان، روحاني، شاعر و دانشمند را به كارگران مزدبگير تبديل كرده است. در واقع روشنفكران از لحاظ موقعيت اجتماعي مانند پرولتاريا هستند؛ زيرا هر دو، محصول كار خود را مي‌فروشند. از طرف ديگر محققي ماركسيستي به نام «كارل كائوتسكي» معتقد است. روشنفكران طبقه‌اي ممتاز هستند. «پلخانف»(١٦) روشنفكران را هوادار قهرمان‌پرستي مي‌داند و آنها را سرزنش مي‌كند. «ماخاوسكي» رهبر جنبش سوسيال دموكراسي لهستان اعتقاد داشت كه ميان روشنفكران و طبقه‌ي كارگر هيچ‌گونه رابطه‌اي وجود ندارد. ماركسيست‌هاي ارتدوكس و لنينيست‌ها افكار ماخاوسكي را خطرناك دانسته، آن را مورد انتقاد شديد قرار مي‌دادند و حتي در دوره‌ي استالين، ضديت با روشنفكران ممنوع گرديد.(١٧)
هر طبقه‌ي اجتماعي پس از روي كار آمدن با يك دسته از روشنفكران مواجه مي‌گردد كه تا حدي خواهان تثبيت وضع گذشته‌اند كه به آنان روشنفكران سنتي مي‌گويند؛ براي مثال روحانيون كليسا سال‌ها بر اصول علم، آموزش، اخلاق و نظام قضايي سيطره داشتند و در واقع توجيه‌گر وضعيت اشراف زمين‌دار يا فئودال‌ها بودند. اين‌ها در مالكيت و امتيازات ديگر اجتماعي با طبقه‌ي حاكم شريك بودند؛ ليكن از طرفي چون احساس همبستگي دروني با آنها داشتند وانمود مي‌كردند كه مستقل هستند. از ديدگاه «آنتونيوگرامشي»، پاپ اگر چه نماينده‌ي تداوم سنت حضرت مسيح(ع) مي‌باشد، اما در واقع به نحو تنگاتنگي با سرمايه‌داري نوين رابطه‌ي اندام‌واره دارد.
روشنفكران سيّال آنهايي هستند كه از موقعيت طبقاتي خود فراتر مي‌روند؛ اما از منافع طبقات زير سلطه هم حمايت نمي‌كنند تا انگ چپ بودن بخورند. اينها در سالن‌ها و باشگاه‌ها با هم آشنا مي‌شوند و اهداف خاصي را دنبال مي‌نمايند. البته امكان دارد كه چنين وضعيتي به يوتوپيا و خيال‌پردازي هم برسد؛ چون در چنين شرايطي رابطه‌ي خود را با علايق عيني‌اش از دست داده است.
روشنفكران سياسي در واقع كساني هستند كه مشاور حكام در رفرم و برنامه‌ريزي‌هاي اجتماعي مي‌باشند و به طرق مختلف تأثيرگذارند؛ براي مثال گفتمان روشنفكران، اگر از نوع ديني هم مي‌باشد، مي‌تواند تأثيرگذار سياسي باشد. دكتر عبدالكريم سروش گفتمان روشنفكري ايران را به سه دوره تقسيم نموده است:
١. گفتمان ديني كلاسيك سنتي؛
٢. گفتمان ايدئولوژيك؛
٣. گفتمان اپيستمولوژيك ـ دمكراتيك.
وي معتقد است گفتمان كلاسيك سنتي از نوع ديني را مي‌توان در گفتمان علامه‌ي طباطبايي و شهيد مطهري يافت. اين دو نماينده‌ي گفتمان ديني سنتي مي‌باشند كه ره‌آورد آن دينداري سنتي بود. شاخصه‌ي اصلي دينداري سنتي آن است كه مخاطبينش افكار عمومي و توده‌ي مردم است. از دل اين گفتمان نوعي «دينداري معيشت انديش» بيرون مي‌آيد كه روحانيت را در سكون نگه مي‌دارد و عوام را تابع روحانيت مي‌خواهد و اساسا اهل تفسير است و نه تغيير؛ يعني روح و باطن آن به جهان گذشته تعلق دارد.(١٨) در واقع دكتر سروش با قرار دادن چنين گفتماني در دل سنت و گذشته، آن را تحقير مي‌كند و ذهن مخاطبين خود را متوجه گفتمان جديدتر مي‌نمايد، اگرچه معتقد است اين گفتمان‌ها يكديگر را كاملاً حذف نكرده و روشنفكري را غني‌تر نموده‌اند.
دومين گفتمان از نوع ايدئولوژيك است كه آن را متعلق به دوران گذار به گفتمان سوم مي‌داند. مبدع گفتمان ايدئولوژيك دكتر علي شريعتي و جلال آل احمد هستند. اين گفتمان منجر به حكومت توتاليتر مي‌گردد. در اين نوع حكومت، مشاركت، دمكراسي، رأي مردم، اقبال عمومي و افكار عمومي مورد تمسخر و استهزا قرار مي‌گيرد. نيز اين گفتمان حكومت نخبگان را به دنبال دارد و از آن جا كه روشنفكران و نخبگان گويي به حقيقت مطلق دست يافته‌اند، تبعيت مردم را از آن حقيقت مطلق خواهان‌اند.
وي با رد دو گفتمان ذكر شده، كه به نحوي آشكار اعتراض خود را از نظام سياسي موجود بيان مي‌دارد، گفتمان سوم را مطرح مي‌نمايد كه علي الظاهر خود را مبدع آن مي‌داند. اين گفتمان همان گفتمان اپيستمولوژيك ـ دمكراتيك است. چون در گفتمان اپيستمولوژيك ـ دموكراتيك، حقيقت مطلق و يقين از پيش تعيين شده، وجود ندارد، پس گروهي از نخبگان هم كه به قطع و يقين برسند و همگي را به تبعيت بخوانند، وجود ندارد؛ بلكه اين گفتمان ضمن پذيرش قرائت‌هاي مختلف از دين، خواهان مشاركت عامه‌ي مردم است. اين گفتمان باعث مي‌گردد تا فرد از درون دين در جغرافياي بيرون دين نظر افكند و پلوراليزم ديني و پلوراليزم فهم ديني به وجود آيد و پلوراليزم سياسي منتج گردد. در واقع اين محقق با مقوله بندي اين سه نوع گفتمان دستورات و اوامر حكومتي را، كه در لايه‌هاي ديني و باورهاي مردم در هاله‌اي از تقدس قرار مي‌گيرد و رنگ اقتدار به خود مي‌گيرد، به چالش مي‌خواند و از لحاظ اصولي مي‌خواهد بگويد مي‌توان نظام اسلامي و سيستم حكومتي را نقد نمود، بدون آن كه از جانب طرفداران نظام تعرضي صورت گيرد؛ زيرا اگر اصل سه گفتمان در جامعه نهادينه شود، به هنجار تبديل گرديده و تضادي حاصل نمي‌گردد. از اين رو است كه بعضي از روشنفكران را روشنفكران سياسي مي‌ناميم. حال ممكن است مشاركت روشنفكران سياسي، از نوع مثبت باشد و يا از نوع منفي.
در پاسخ به اين سؤال كه «آيا همگي روشنفكران را مي‌توان در يك مقوله و طبقه‌ي خلاصه نمود و يا اين كه آنها تعلقات مختلف دارند؟» بايد گفت، روشنفكران ايدئولوگ‌هاي طبقات مختلف هستند. و يك طبقه در خود به شمار نمي‌آيند. هرگاه روشنفكران، مجيزگوي ساختار قدرت شده‌اند، به ايدئولوگ تبديل شده‌اند. محققي به نام «كارل مانهايم» در كتاب «ايدئولوژي و يوتوپيا» و هم چنين در بحث مشكل روشنفكري در مقالاتي راجع به جامعه‌شناسي فرهنگ، در ١٩٥٦ اشاره كرده است كه معمولاً شرايط زيست متفاوت انسان‌ها از لحاظ مادي، باعث مي‌گردد تا طبقات مختلف، من جمله طبقات مسلط و زير سلطه، شكل بگيرد و اين دو در منافع با يكديگر تضاد پيدا مي‌نمايند. اين تضاد منافع، منجر به گرايش‌هاي فكري متضاد مي‌شود و هر كدام از اين دو، گرايش فكري روشنفكران خاص خود را در دل خود مي‌پروراند. وي گرايش فكري طبقه‌ي مسلط را ايدئولوژي، كه همان جهان بيني طبقه‌ي مسلط است، مي‌نامد و گرايش فكري طبقه‌ي زير سلطه را پوتوپيا، كه همان آمال و آرزوهاي برآورده نشده‌ي طبقه‌ي زيرسلطه است، نام‌گذاري مي‌كند. لذا روشنفكران اين دو طبقه هم با يكديگر متفاوت هستند. مانهايم ادعا مي‌كند كه روشنفكران يك طبقه نيستند و منافع مشترك هم ندارند و نمي‌توانند دست به عمل جمعي بزنند؛ زيرا آن‌ها ايدئولوگ‌هاي طبقات مختلف مي‌باشند.(١٩)

چگونگي تأثيرگذاري روشنفكران در زندگي سياسي
روشنفكران از سه طريق بر زندگي سياسي جامعه اثر مي‌گذارند:
الف) از طريق نقد و خود انتقادي از نظام سياسي؛
ب) از طريق خودجوشي حضور فعال در سياست؛
ج) از طريق انزوا و انفعالي عمل نمودن.
الف) طريقه‌ي نقد و خودانتقادي از نظام سياسي
گفته مي‌شود روشنفكران طلايه‌داران عصر جديد مي‌باشند؛ چرا كه همواره نگرش نقّادانه‌ي آنان به مسائل به گونه‌اي بوده كه جامعه را به سمت و سوي پيشرفت و توسعه كشانده است. انديشمندي به نام «لاو روف» در ١٩٦٧ از گروه ناردونيك‌هاي روسي در كتاب «نامه‌هاي تاريخي» مي‌گويد: «پيشرفت جامعه و بشر ناشي از وجود افرادي است كه تفكر انتقادآميز دارند؛ به عبارت ديگر تفكر انتقادآميز موتور محرك پيشرفت و توسعه است. بر اين اساس است كه گاهي روشنفكران نظم موجود در يك كشور را به طور كامل نفي مي‌نمايند؛ مانند «روبسپير» در فرانسه كه اگرچه از رهبران انقلاب بود، در جرگه‌ي روشنفكران نيز بود. با وجود اين عده‌اي هم اعتقاد دارند كه «ماكسيليان روبسپير چيزي نبود جز دست ژان ژاك روسو»(٢٠)؛ يعني در واقع ژان ژاك روسو نظم موجود را نفي نمود و مرد عمل‌گرا و ابزار گونه‌اي مانند روبسپير را به عنوان محصول انديشه‌ي گوشه‌نشيني، به وجود آورد. روسو بعضي از روشنفكران نظم وجود را نيز به طور كامل نفي مي‌كند. نفي نظم موجود معمولاً از لحاظ زماني متقارن با موقعيت‌هايي است كه جامعه آبستن حوادث است. مصداق چنين روشنفكراني افرادي مانند دانتون، سن‌ژوست، دكتر علي شريعتي و جلال آل احمد هستند كه به هنگام مقارنت جامعه با انقلاب، نظام حاكم را مورد انتقاد شديد قرار مي‌دهند.
بعضي از روشنفكران هم نظم موجود را به طور كامل رد نمي‌نمايند، بلكه در نقد و انتقادهاي خود، رويه‌ي معتدلي را پيش مي‌گيرند؛ براي مثال در جوامع غربي كه دولت‌هاي رفاهي از رشد قابل توجهي برخوردارند، گرايش‌هاي روشنفكرانِ خود را به اعتدال كشانده است. اگرچه بعضي اوقات روشنفكران به عنوان گروه مخالف و منتقد ظاهر مي‌گردند، ولي همين گروه مخالف و منتقد به نحو مؤثري در سياست‌گذاري دولت‌ها دخالت مي‌نمايند. دولت‌هاي بافراست و زيرك آن‌هايي هستند كه حربه‌ها و ابزارهاي مخالفين را در جهت اصلاح خود به كار مي‌بندند. در عوض همواره روشنفكران جوامع جهان سوم نيم نگاهي به جايي دارند كه در آن جا تعليم و تعلم داشته و رشد يافته‌اند (اگر شرايط جامعه خودشان اجازه دهد و انعطاف‌پذيري در ساخت قدرت وجود داشته باشد)، لذا طبيعي است كه به مقايسه‌ي اين دو مي‌پردازند كه اين مقايسه مي‌تواند نارضايتي مخاطبين را فراهم آورد. از طرفي چون سنجش، يكي از ويژگي‌هاي ذهن انسان است، مردم وضع كشور خود را با كشور مرجع مقايسه مي‌كنند و انتقادهاي آن‌ها شكل تندتري به خود مي‌گيرد، اگرچه حالت نفي كامل نظم موجود را نداشته باشد؛ براي مثال دكتر سروش در ايران باتقسيم بندي اسلام به اسلام حقيقت در مقابل اسلام هويت، مقوله بندي خود را در برابر ديدگاه امام خميني قرار مي‌دهد. كه اسلام را به اسلام امريكايي و اسلام ناب تقسيم كرده است. به نظر سروش اسلام حقيقت، اسلامي است كه در درجه‌ي اول مجموعه‌اي از حقايق مي‌باشد كه شخص مؤمن به خاطر آن حقايق به آن رو مي‌آورد و دل مي‌بندد؛ در حالي كه اسلام هويت، اسلامي است كه اولويت اول خود را به منزله‌ي يك جامه‌ي هويت بخش بر افراد مي‌پوشاند و ستيزه‌آفرين مي‌گردد. چون هويت‌ها با هم سرسازگاري ندارند(همان طور كه دو پادشاه در يك اقليم نمي‌گنجد)، هر يك درصدد آن هستند كه فاتح ميدان باشند. در واقع با اين تقسيم بندي اسلام، نظام حكومتي را مورد شك و ترديد قرار مي‌دهد و آن را اسلام هويتي معرفي مي‌كند.
بايد توجه داشت كه شيوه‌ي انتقاد روشنفكران بستگي به شرايط جامعه هم دارد. در دوره‌هاي بي‌ثباتي و تغيير، معمولاً بازار روشنفكران گرم‌تر مي‌شود؛ آن‌ها سوداگر بازار انديشه هستند، نه سوداگر بازار اقتصاد؛ زيرا از آن جا كه بازار انديشيدن در دوره‌ي بي‌ثباتي و بسيج و جنبش‌هاي اجتماعي گرم‌تر مي‌گردد، به دنبال هر بحران و تنشي انديشه‌اي شكل مي‌گيرد. در اين هنگام كارپردازان ايدئولوژي و انديشه همواره روشنفكران هستند. روشنفكراني كه به سبب ماهيت كارفكري‌شان، انتزاعي و اصولي بار مي‌آيند. پس نقش‌شان فزوني مي‌يابد؛ در حالي كه در دوره‌ي ثبات معمولاً افراد در زندگي عادي به سر مي‌برند و در شرايط طبيعي، موقعيت زماني طوري است كه روشنفكراني كه در دوره‌ي بي‌ثباتي و انقلاب خميرمايه بوده‌اند، به تدريج از ساخت قدرت فاصله مي‌گيرند و ناراضي مي‌گردند.
در دوره‌ي ثبات معمولاً انديشه و خرد در مباحث اجتماعي و سياسي خريداران كمتري دارد. لذا انديشمندان و روشنفكران هم كالاي قابل توجهي براي عرضه نخواهند داشت و طيفي از جامعه همواره آن‌ها را مورد لحاظ قرار مي‌دهند. علل نارضايتي روشنفكران در دوره‌هاي ثبات مي‌تواند معلول عوامل متعددي باشد؛ از جمله: توقعات فزاينده و اين كه خود را از طبقه‌ي حاكم بالاتر ببينند و سياست را كمتر از شأن خود بيابند، ناهماهنگي ميان شأن خود و قدرت، بي‌اعتنايي صاحبان قدرت به صاحبان انديشه.
در حال حاضر، صاحبان انديشه در نظام جمهوري اسلامي ايران مورد بي اعتنايي صاحبان قدرت مي‌باشند. شايد در شعار چنين نباشد، اما در شعور همواره چنين راهي را مي‌پيمايند. عزلت نشيني و دور از متن جامعه زندگي نمودن، گرايش‌هاي انتزاعي و عقلايي ناشي از مطالعه و تفحص، همگي از عوامل نارضايتي روشنفكران مي‌باشد.
با اين حال بايد توجه داشت كه همواره نقد روشنفكران از وضع موجود، در قالب سنت ستيزي نيست، بلكه گاهي هم اين نقد باعث مي‌شود كه سنت‌ها با تطبيق خود با شرايط جديد، بازسازي گردد. از انيشتين پرسيدند: علت موفقيت شما در چيست؟ گفت: همواره خود را با شرايط و اهداف جديد تطبيق مي‌دهم.
روشنفكر براي آن كه در ذهن جامعه نفوذ نمايد، بايد از كلام «ويليام هزليت» (١٨٣٠ ـ ١٧٧٨)، اديب و نويسنده‌ي بزرگ انگليسي قرن ١٩ بهره جويد كه «جان هنر و شكوه بيان و آفتاب تابان ادبيات، سادگي است(٢١). پس افكار خود را در قالب نقد و انتقاد به صورت مفاهيم و صور سنتي كه همه فهم است، عرضه نماييد تا توانائي بسيج فكري را بالا ببرد». دراين صورت انتقاد روشنفكر از زندگي و قدرت سياسي به صورت مستقيم نخواهد بود، بلكه او خواهد كوشيد بيش‌تر از طريق تأثير بر افكار عمومي مردان عمل و كارگزار، فكر خود را در جامعه بسط دهد.

ب) حضور فعال در سياست
روشنفكران از دو طريق مستقيم و غير مستقيم در زندگي سياسي مشاركت مي‌نمايند. روش‌هاي مستقيم تأثيرگذاري عبارت است از: اعمال نفوذ بر سياست‌هاي دولتي يا افكار عمومي، مشاركت در قبض قدرت و مشاوره‌ي سياسي. شيوه‌هاي غير مستقيم عبات‌اند از: نشر ايدئولوژي‌هاي سياسي معاصر، ترويج افكار انقلابي، حركت‌هاي اصلاح طلبانه، ناسيوناليزم، سوسياليزم و عدالت‌طلبي.
بايد توجه داشت كه مشاركت روشنفكران در زندگي سياسي بستگي تام به ضعف و قدرت ديگر گروه‌هاي اجتماعي دارد. در كشورهايي كه گروه‌هاي سنتي، مانند اشراف زمين‌دار، ثروتمندان و روحانيت، نقش بالايي در زندگي سياسي دارند و جامعه‌ي مدني از رشد بالايي برخوردار نيست، ميدان فعاليت روشنفكران چه به صورت مستقيم و چه غير مستقيم تنگ‌تر مي‌باشد؛ اما در جامعه‌اي كه نهادهاي مدني و مدرن رشد بيشتري داشته باشد، حضور قشر روشنفكر بيشتر خواهد بود. تاريخ غرب حضور روشنفكراني مانند ماكياول در فلورانس، دوتوكويل در آمريكا و فرانسه، ادموند برك در انگليس، پارتو در ايتاليا، فرانسيس بيكن در انگليس، امير كبير در ايران، قائم‌مقام فراهاني در ايران، جان استوارت ميل، لامارتين، لنين و تروتسكي در روسيه را كه داراي مناصب گوناگون دولتي اداري، پارلماني، سياسي بوده‌اند، حاكي از نفوذ عميق روشنفكران در زندگي سياسي مي‌داند؛ براي مثال در انگليس حدود ٦ هزار نفر از روشنفكران مشاورت امور را بر عهده دارند. اين همكاري بين دانشگاه و حكومت (كه حكومت منابع مالي و رفاه را به ارمغان مي‌آورد و دانشگاه محقق، پژوهشگر و مشاور را به بازار عرضه مي‌كند) دليلي بر تأثيرگذاري روشنفكران در مشاركت سياسي مي‌باشد. اين روشنفكران جدا از روشنفكراني هستند كه مي‌توان آنها را مجيز گوي دستگاه حاكمه ناميد. آن‌ها در سيستم حكومتي نقش‌هاي مهمي مانند مشاوره و انجام طرح‌هاي تحقيقاتي در جهت منافع نظام سياسي را بر عهده مي‌گيرند و به معناي واقعي كلمه در امور سياسي مداخله مي‌نمايند.

ج) انزوا و انفعالي عمل نمودن
همواره در جامعه گروه‌هايي يافت مي‌شوند كه به دلايل مختلف وضعيت حاشيه‌نشيني پيدا مي‌نمايند. اين گروه‌ها در نگاه اول شامل زنان، گروه‌هاي اقليت در يك كشور و گروه‌هاي روشنفكري است. روشنفكران ممكن است به چند دليل انزوا و حاشيه‌نشيني را انتخاب نمايند. اين دلايل عبارتند از:
١. فقدان انگيزه؛ براي مثال اگر فردي با شرايط نابهنجاري مانند مصيبت‌هاي گيج‌كننده روبه‌رو گردد يا با مشكلي غير قابل حل، مانند وجود يك ديكتاتور در جامعه مواجه شود و يا اين كه هر چه فرياد مي‌كشد (اگر حرف‌هايش شنيده هم شود) بي‌تأثير است، احساس سرخوردگي(٢٢) و غير مفيد بودن به وي دست مي‌دهد؛ يا اين كه به خطاهاي مكرر خود پي برده، دچار احساس ترس، حقارت و بدبيني مي‌شود؛ يا اين كه از لحاظ فرهنگي چون خود را از صاحبان قدرت برتر ديده است، دچار نوعي كسر شأن مي‌گردد كه اين حالت باعث نوعي خود اقناعي در وي مي‌گردد؛ اين فرد قانع، عزلت و زندگي منفعلانه را در پيش مي‌گيرد. شايد بتوان در تاريخ اسلام اين نگاه اجمالي را در وضع حكومت امام علي(ع) جست‌وجو نمود؛ علي قرباني قهرماني‌هاي خويش در جامعه‌اي قبليه‌اي گرديد، پس ناچار بايد ٢٥ سال سكوت را هزينه كند تا عدم تجانس خويش را با زمان خود نشان دهد و اين حاكي از برتري وي در زمان خويش است. شايد بتوان گفت زيباترين جملات علي(ع) در همان دوران طولاني سكوت وي است. آن هم انساني فعال ـ نه منفعل ـ كه به حاشيه‌نشيني ٢٥ ساله روي مي‌آورد.
٢. فقدان امكانات لازم؛ در حكومت‌هاي گوناگون بي‌تفاوتي روشنفكران به زندگي سياسي، متغير مي‌باشد. در نظام‌هاي توتاليتر و اقتدارگرا اين بي‌تفاوتي زياد است؛ زيرا همه‌ي امكانات از قبيل سازمان، تشكل،آموزش، ارتباطات، وسايل ارتباط جمعي و... در اختيار دولت قرار مي‌گيرد. هم‌چنين در جوامع جهان سوم و سنتي كه از يك طرف دولتمردان به جلب حمايت و همكاري روشنفكران مي‌پردازند و در صورت عدم موفقيت آن‌ها را تا حدي تحمل مي‌كنند و در غير اين صورت آن‌ها را تحت فشار، سركوب، زندان و شكنجه قرار مي‌دهند. از طرف ديگر روشنفكران هم به انتقاد آشكار و پنهان مي‌پردازند؛ در غير اين صورت به نقدهاي سمبليك و هنري دست مي‌زنند؛ مانند تجلي هنر ايراني به هنگامي كه روشنفكر ايراني مجبور به سكوت مي‌گرديد. ترجمه‌ي كليله و دمنه از عربي به فارسي در زمان سامانيان (٢٥٠ تا ٣٨١ ق)، تأسيس گنبدهاي منقش در زمان خوارزمشاهيان (٤٩٠ تا ٦٢٨ ق)، ساخت مسجد گوهرشاد در زمان تاتارها و وقف ملك و زمين براي مساجد و تكيه‌ها در دوره‌هاي قبل به دليل ترس از حكام جور براي تعرض به اموال مردم(مردم براي مقابله با پادشاهان و امرا كه در تعرض به اموال رعيت و مردم آزاد بودند، ملك خود را وقف مي‌كردند تا اولاد ذكور آن‌ها حداقل ناظر بر وقف و در صورت نبود اولاد ذكور، اولاد اناث از ١٠ درصد درآمد آن بهره ببرند و يا به منظور تهيه مكاني براي بست‌نشيني و اعتراض عليه وضع موجود سياسي و يا به هر دليل ديگر مانند رضايت الهي را جلب نمودن) همگي حاكي از نوعي تجلي‌گري هنر است كه به تعبيري نقد سمبوليك مي‌تواند باشد.
٣. غير منعطف بودن ساختار قدرت: در برخي موارد علت حاشيه‌نشيني روشنفكران آن است كه نظام قدرت در جامعه دريك فضاي بسته به سر مي‌برد و حكومت به منظور جلب مشاركت انعطافي از خود نشان نمي‌دهد و اگر هم انعطاف نشان دهد، فقط در جهت حمايت منفعلانه‌ي اقشار جامعه؛ از جمله روشنفكران مي‌باشد. البته معمولاً در انقلاب‌ها چنين بوده است كه بخش‌هايي از روشنفكران وارد زندگي سياسي مي‌شوند و موتور محرك و خمير مايه‌ي انقلاب‌ها مي‌گردند؛ اما پس از پيروزي انقلاب ميان حكام تازه به دوران رسيده با روشنفكراني كه قبلاً حامي آنها بوده‌اند، كشمكش به وجود مي‌آيد؛ زيرا اولاً، حكام تازه به دوران رسيده، از گروه اندام‌واره‌ي روشنفكر خود در حد «تاريخ مصرف» استفاده مي‌نمايد و ثانياً، اين همكاري بين روشنفكران قبلي با حاكمان ديري نمي‌پايد؛ زيرا عادت زندگي روشنفكرانه آن است كه با مقتضيات زندگي سياسي و اداري سازگار نيست و اين هم امري طبيعي است؛ براي مثال مي‌توان به اختلاف موسوليني با ويلفرد و پارتو در ايتاليا، اختلاف هيتلر با اتواستراوسر در آلمان، اختلاف ژنرال فرانكو با پريمودوريورا نظريه‌پرداز حزب فالانژ در اسپانيا، اختلاف رضا شاه با سيدضياءالدين طباطبايي، اختلاف مصدق با آيت‌الله كاشاني، اختلاف ناصر الدين شاه با امير كبير و اختلاف بسياري از روشنفكران حامي انقلاب اسلامي ايران با رهبران آن پس از استقرار نظام موجود اشاره نمود.

پي‌نوشت‌ها:
١. جلال آل احمد، «خدمت در خيانت روشنفكران»، تهران خوارزمي ١٣٥٧.
٢. دكتر عبدالكريم سروش، مقاله آغوش ما گشوده است، ايران سال ششم شماره ١٦٠٧، شهريور ١٣٧٩.
٣. دكتر عزت الله فولادوند، مقاله تحقير روشنفكران محروميت فرهنگ است، ايران، ١٦ شهريور ١٣٧٩.
٤. ماكس وبر، دانشمند و سياستمدار، با مقدمه‌اي از ريمون آرون، ترجمه‌ي دكتر احمد نقيب زاده، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، ١٣٧٦، ص ٤٥ و ٤٧.
٥. محمد جواد صاحبي، انديشه اصلاحي نهضت‌هاي اسلامي، تهران ١٣٦٧، ص ٧٥ ـ ٧٧
٦. H.D Lasswell and D.Lerner, world Revolutionary Elites, ١٩٦٥.
٧. Antonio Gramsci, "Selections from prison Notebooks", ١٩٧١, London, P١٥
٨. Benda.J. in Hampson, Norman, The Enlightment. London, ١٩٨٦.
٩. رامين جهانبگلو، مدرنيته، دموكراسي و روشنفكران، نشر مركز، تهران، ١٣٧٤، ص ٦٥ الي ٦٩.
١٠. Humanism
١١. Secularism
١٢. Liberlism
١٣. Edward Shills, the Intellectual Between tradition and modernity, ١٩٦١. Hague.
١٤. فرهنگ رجائي، مقاله مدرنيته و تجدد، روزنامه ايران، شماره ١٥٢١.
١٥. احمد بخشايش اردستاني، انديشه سياسي در غرب، نشر دانشگاه آزاد اسلامي. تهران مركز، ١٣٧٩، فصل مربوط به جان لاك.
١٦. پلخانف متفكر ماركسيست روسي است. وي كتاب كارهاي فلسفي برگزيده را كه در ١٩٦١ در مسكو به چاپ رسيد به نگارش در آورد.
١٧. دكتر حسين بشيريه، جامعه‌شناسي سياسي، نشر ني، تهران، ١٣٧٨، ص ٢٤٧ الي ٢٦٠.
١٨. عبدالكريم سروش در گفتگوي گروه انديشه ايران، شماره ١٦٠٧، ٨ شهريور ٧٩.
١٩. Mannheim, K. "The problem of Intelligentsia" in essay on the sociology of Culture, edited by k. Mannheim. N. Y. ١٩٥٦
٢٠. كارل پوپر، جامعه‌ي باز و دشمنانش، ترجمه عزت اله فولادوند، نشر خوارزمي، ١٣٦٩. صفحه ٨٩٦ به نقل از هاينريش هاينه انديشمند آلماني
٢١. گزيده فيه مافيه، مقالات مولانا، با تلخيص، مقدمه و شرح دكتر حسين الهي قمشه‌اي، تهران ١٣٧٨. ص ٣٢ الي ٤٥.
٢٢. دكتر احمد بخشايش اردستاني نظام‌هاي سياسي تطبيقي، نشر آواي نور، چاپ دوم، ١٣٧٩، فصل مربوط به بحران مشاركت سياسي.